1
) اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه !
2) عشق چقدر عمق دارد؟ عشق چنان ژرف و عمیق است که آدم بخاطر آن می تواند جان فدا کند و فرصت زندگی را به محبوبش بدهد. در اطراف شما چه کسی بیشتر عزیز است ؟ در مسیر دشوار زندگی و مخاطرات حتما کسی هست که ما را به یاد داشته باشد و برای ما فداکاری کند و یگانه بلیت کشتی نجات را در اختیار ما بگذارد . هنگامی که در مضایق گرفتار شدیم حتماً کسی هست که کنار ما باشد و دست کمک بسوی ما دراز کند . در روزهای آرام زندگی نیز کسی هست که احساس شعف و شادی به زندگی ما بدهد و با بودنش امنیت به ارمغان آورد .
3) چشمان شوهر بل با خانمش در ساحل دریا قدم می زد . متوجه دختری زیبا شد. بل فریاد زد: به به ، ببین چه دختری زیباست . اگر تو اینقدر زیبا بودی چقدر خوب می شد . خانمش هیچ نگفت و جلو رفت.
چند دقیق بعد زنی خوشگل به سوی آنها آمد، با دیدن او، بل بازهم به همسرش گفت: ببین، چه زنی زیباست؟ اگر اجزای زیبای صورت او برای تو بود زندگی ما عالی می شد .
ناگهان مرد نابینایی نزدیک شد . خانم بل گفت: به به چه چشمان خوبی، اگر در صورت تو بود. دنیا آرام می شد .
الله یارتون ؛ خدا نگهدارتون ( صبح امید )
بسم االله الرحمن الرحیم 
مشهد که مشرف شده بودم اونم اونجا بود بیشتر باهم رفیق شدیم رفاقتمون زیاد و زیادتر شد تا اینکه 25 روز بعدش اون اومد اصفهان و گفت می خوام مثل تو طلبه بشم خانوادش خیلی همراهیش نمی کردند ؛ دانشگاه را ترجیح می دادند آخرش هم ثبت نام کرد و رفت حالا هم منتظر باباشه که موافقت کنه و اونم بیاد اصفهان و طلبه بشه......
الله یارتون ؛ خدا نگهدارتون ( صبح امید )
چند روز پیش یادش به خیر 10خرداد89 بود دوست خوبم علی اکبر رحیمی که چند وقت بود ازش بی خبر بودم اومد به من سر زد و پا رو تخم چشم من گذاشت می گفت:
دلم گرفته اومدم تا دلم باز بشه
ولی .....
می گفت: شعر می گه!!
الله یارتون ؛ خدا نگهدارتون ( صبح امید )
آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد صبر وآرام تواند به من مسکین داد
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش داد من غمگین داد
من همان روز زفرهاد طمع ببریدم که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گنج زرگر نبود کنج قناعت باقیست آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد
شاید تنها کاری که آدمها بلدند، زخم زدن باشد، رنجاندن..و چه خوب به وظیفه شان عمل میکنند..
شکستهایم به من آموختند که ساده عشق بورزم، که بی چشمداشت بخواهمش، که عشق ورزیدن پاداشی ندارد..
اگر انسانها برای هم حرمت قائل باشند، اگر واقعا از صمیم قلب بخواهند دیگری را..هرگز اویی را که دوستش دارند.. ناراحت نمیکنند...رنجش نمیدهند..گریانش نمیکنند...
انتظار ..شاید سخت ترین کار دنیاست.. آنهم برای کسی که بیتاب است و به اویی که صمیمانه دوستش دارد نیاز دارد..
اویی که شاید هرگز نیاید، شاید دیگر نخواهدش، اویی که شاید حالا دستهایش گرما بخش سردی دستهای دیگری باشد..
چه میشود کرد؟؟؟ دنیا اینجوری است..
باید اویی را که دوستش داری بسپری به دستان مهربان خداوند.. به آغوش پر از مهر پروردگار... که ای خدایی که مهربانی و راز دل ما میدانی.. مراقبش باش..بنوازش، در دریای رحمتت غوطه ورش کن.. که او دوست من است.
روزی آغوشش مرهم دردهایم بود و دستهایش گرمابخش وجودم.. حالا که نیست چه باک..تو که هستی.. و مهربانیهایت..و رحمتت و ایمانت...
الله یارتون ؛ خدا نگهدارتون ( صبح امید )
غزل 205
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پـیر مغان خواهد بودحلقهی پـیر مغان از ازلم در گوش است بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذری همّت خـواه که زیارتـگه رنـدا ن جـهـان خواهـد بـــود
برو ای زاهد خودبین ؛ که ز چشم من و تـو راز این پـرده نهان است و نهان خواهـد بـود
تُـرک عاشق کُش من مست برون رفت امروز تا دگر خون کـه از دیـده روان خواهـد بـود ؟!!
چشمم آن دم که ز شوق تـو نهـد سر به لحد تا دم صبح قیامت نگـران خواهـد بـود
بخت حافـظ گر از این گونه مـدد خواهـد کرد زلف معشوقه به دست دگران خواهـدبـود
شـرح : استاد دهقانیان فرد
1. ( تا = حرف فاصله به معنی تا آن زمان که - میخانه = در اصطلاح عرفان ، محل محو و بیخودی است ، جایگاه راز و نیاز است ، به دل پیر و مرشد کامل هم گفتهمیشود ، میخانه در شعر حافظ غالباً در برابر مسجد و خانقاه قرار دارد که محلی برای زهد ریایی زاهد و صوفی هستند - می = شراب ، غلبات عشق بر دل سالک که باعث بیخودی میگردد ، عنایات الهی بر دل سالک که تأثیر آن به اندازهی وسعت دل طالب است - خاک ره بودن = کنایه از تواضع و فروتنی و خشوع است - پیر مغان = پیر خرابات ، مرشد و عارف کامل ، اولیاءالله ) معنی بیت : تا زمانی که نام و نشانی از عشق و بیخودی و تجلیات الهی هست ، سر بر آستان مرشد کامل که واسطهی فیض الهی است خواهم داشت .
2. ( حلقه در گوش بودن = کنایه از مطیع و فرمانبردار بودن ) معنی بیت : یکی از باور های حافظ این است که ما قبل از اینکه در این عالم بیاییم بودهایم و عشق هم بوده و ما از ازل عاشق و رند بودهایم ، این موضوع را در جاهای دیگری هم عنوان کرده است : " روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق . . . " یا " شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد . . . " یا "پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند . . . " یا " مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند / هر آن قسمت که آنجا شد از آن افزون نخواهد شد" ، در اینجا هم میگوید : از ازل مطیع و فرمانبردار پیر مغان بودهایم و تا همیشه بر این پیمان اطاعت پایدار می مانیم.
3. ( تربت = خاک ، گور - همّت = ریشهی فارسی دارد ، در اوستا "هوماتا " به معنی نیک سرشتی و نیک اندیشی است ، اراده ، به معنی دعا هم آمده ، در اصطلاح عرفان یعنی ؛ توجه سالک با تمامی قوای روحانی برای کسب کمال خود یا دیگری - همّت خواستن = نهایت آرزو و کمال مطلوب را خواستن - رندان = عاشقان و عارفان پاکباز ، رند از بر ساخته های ذهن خلاق حافظ است و با کاربرد این کلمه قبل و بعد از حافظ متفاوت است که در جاهای مختلف دیوان خود ویژگی ها و خصوصیات او را ارائه داده است) معنی بیت : هنگامی که به کنار آرامگاه ما میآیی از ما توجه و عنایت درونی بخواه که این خاک پاک قبلهی حاجات نیازمندان عاشق و عارفان وارسته خواهد بود.
4. ( خود بین = مغرور ، متکبّر - راز این پرده = اسرار نامکشوف هستی ) معنی بیت : در اینجا خطاب به زاهد که ادعای کشف راز دارد می گوید ؛ ای زاهد متکبر و مغرور ؛ ادعای پوچ نداشته باش زیرا اسرار نهان هستی را هیچ کس تا کنون کشف نکرده و نخواهد کرد ، جاهای دیگر نیز به این مسئله اشاره دارد : " حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را "
5. ( تُرک = معشوق زیبا روی و چابک ) معنی بیت : یار زیبا و چابک من که خون عاشق را ریختن روا میدارد امروز مست از خانه بیرون رفته است ، تا ببینیم که چه کسی را به هجران خود مبتلا می سازد و خون از دیدهاش روان می سازد.
6. ( لحد = قبر - دم = هنگام ، وقت - نگران = ایهام دارد : 1- در حال نگاه کردن 2- مضطرب ، پریشان ) معنی بیت : "مردن چشم " آرایه تشخیص دارد و به معنی مردن خود انسان است ، میگوید : هنگامی که از شوق تو بمیرم ، چشمم تا هنگام قیامت به امید دیدار تو باز خواهد ماند.
7. ( بخت = طالع ، اقبال ) معنی بیت : به طنز از شانس و اقبال خود گلایه میکند که اگر بخت به همین گونه نامساعد باشد حافظ به مراد خود که وصال یار است نخواهد رسید.
الله یارتون ؛ خدا نگهدارتون ( صبح امید )
غزل 180
ای پسته ی تو خنده زده بر حدیث قند مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند
طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند زین قصه بگذرم که سخن می شود بلند
خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون دل در وفای صحبت رود کسان مبند
گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
ز آشفتگیّ حال من آگاه کی شود آن را که دل نگشت گرفتار این کمند
بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند
جایی که یار ما به شکرخنده دم زند ای پسته کیستی تو ؟! خدارا به خود مخند
حافظ ؛ چو ترک غمزه ی ترکان نمی کنی دانی کجاست جای تو ؟ خوارزم یا خجند
شرح و توضیح : استاد دهقانیان فرد
1. ( پسته = استعاره از دهان تنگ - خنده زدن = استهزا ، کوچک و بی ارزش شمردن - حدیث = قصه ، سرگذشت ، موضوع - مشتاق = بسیار آرزومند - از برای خدا = محض رضای خدا - شکرخند = لبخند ، تبسم ) ای معشوقه ی من که دهان تنگ تو شیرینی قند را بی ارزش ساخته است ، من آرزومند لبخند تو هستم برای رضای خدا یک لبخند شیرین بزن ( حافظ با آوردن واژه ی «حدیث» زیرکانه بیان می کند که شیرینی قند حادث است و شیرینی لبخند معشوق قدیم است )
2. ( طوبی = درختی است بلند و گسترده که سایه آن تمام بهشت را فرا گرفته - نیارد = نتواند ) حافظ اغلب به جای اینکه صفتی برای چیزی بیاورد معنایی را در بیت می گنجاند که توصیف مورد نظرش را بیان می کند مثلاً می گوید « دوش در حلقه ی ما صحبت گیسوی تو بود / تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود » یعنی اینکه موی تو آنقدر بلند است که صحبت درباره ی آن مدت ها طول می کشد بدون اینکه صفت بلند را برای مو آورده باشد،در این غزل هم چندین مورد از این شگرد استفاده کرده . در این بیت هم با آوردن «طوبی» به بلندی قد معشوق اشاره می کند ، می گوید : قد تو آنقدر بلند است که طوبی با همه ی بلند قدی نمی تواند دم از بلندی قد بزند من هم اگر بخواهم از قد بلند تو حرف بزنم سخن طولانی می شود.
3. ( بین رود در مصرع اول و رود در مصرع دوم جناس تام وجود دارد ، رود اول به معنی رودخانه و رود دوم به معنی فرزند دلبند ، اغلب پسر ) اگر می خواهی که ازچشمت اشک خونین همانند رود جاری نشود دلبستگی به پیمان معاشرت با فرزند مردم پیدا نکن ، دلت را به وفاداری فرزند مردم استوار نکن .
4. ( جلوه = تجلی کردن ، خودنمایی ، جلوه گری از معشوق دلپسند و نیکوست ولی خودنمایی خودپسندان و ریا کاران ناپسند و نکوهیده است ) در اینجا دو معنی می توان گرفت : 1- جلوه گری از معشوق باشد ، ای معشوق من که جلوه گری می کنی و بر ما طعنه می زنی که به دنبال شیخ متکبر خودپسند افتاده ای ، ما پیرو او نیستیم . 2- ای شیخ خود پسند که خود نمایی می کنی و با سیر و سلوک ریا می ورزی و ما را به فسق سرزنش می کنی ما به صالح بودن تو اعتقادی نداریم و به تو نمی گرویم .
5. ( دل گشتن = دگر گون شدن – عاشق شدن ، دیوانه شدن ، در اینجا نگشت فعل کمکی برای گرفتار هم آمده است یعنی گرفتار نشد - کمند = اشاره به بلندی موی معشوق و کمان اشاره به خمیدگی دارد - آشفتگی = اشاره به پریشانی گیسوی یار دارد) کسی که با دیدن گیسوی بلند و پریشان یار دلش اسیر آن نشود چگونه می تواند پریشانی مرا دریابد.
6. ( شوق = اشتیاق ، آرزومندی - بازار شوق = تشبیه صریح - آتش روی = تشبیه صریح ، روی به آتش تشبیه شده ) بازار اشتیاق گرم شد – آرزومندان دیدار روی دوست زیاد شدند - آن یار بلند قد کجاست تا جان خود را همچون اسفند در آتش رویش بسوزانم تا چشم زخم نخورد – جانم را بلاگردانش کنم .
7. ( دم زدن = سخن گفتن ، ادعاکردن ) وقتی یار ما تبسم می زند ، ای پسته تو کی هستی که بتوانی ادعای لبخند داشته باشی ، تو را بخدا ؛ دیگر تو لبخند نزن که خورا مسخره می کنی – آبروی خود را می بری .
8. ( غمزه = حرکت چشم و ابرو ، دلربایی با چشم و ابرو - ترکان = زیبارویان - خوارزم = ناحیه ای در سفلای رود جیحون که مهد قوم آریا بوده - خجند = قصبه ای بر کنار رود سیحون که آن را عروس دنیا خوانند ، امروزه شهری است بزرگ در ترکمنستان ) ای حافظ ؛ تو که نمی توانی از غمزه ی ترکان زباروی دل بکنی جایگاه تو خوارزم و خجند است که سرزمین ترکان زیباروی است .
الله یارتون ؛ خدا نگهدارتون ( صبح امید )
هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضا نوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند.
*(( زیرا که جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.))*
برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید،12 میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد و روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتی گراد کار می کرد.
روسی ها راه حل ساده تری داشتند *(( به نظر شما راه حل آنها چه بود؟ بسیار ساده!! خیلی ساده!! شاید به فکر شما دوست گرامی و خواننده محترم هم رسیده باشد!! ............. آری ))*
** آنها از مداد استفاده کردند **
این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش درحل مسئله است، تمرکز روی مشکل یا تمرکز روی راه حل.
مشکل نوشتن در فضا و راه حل نوشتن در فضا با خودکار.
نتیجه گیری داستان:
هدفم از نوشتن و قرار دادن این متن در وبلاگ فقط ایجاد یک حرکت و جرقه در ذهن شما بزرگواران می باشد، در این راه که همواره روی مشکل متمرکز نماییم و تلاش کنیم، نه روی راه حل. چرا که با توجه به این داستان می توان نتیجه گیری نمود که شاید هردو مورد یعنی تمرکز روی مشکل و یا راه حل مشکل در نهایت به هدف مورد نظر ما را رهنمون نماید، و مشکل را از سر راه ما بردارد. اما میدانیم که چنانچه روی راه حل تمرکز نماییم و تلاشمان را صرف آن نماییم، نهایت هزینه و وقت و زمان خود را صرف نموده و در نهایت نیز متوجه خواهیم شد که چنانچه بر خود مشکل تمرکز می نمودیم با هزینه و زمان کمتری نیز می توانستیم آن مشکل را برطرف نماییم.......
الله یارتون ؛ خدا نگهدارتون ( صبح امید )
پایگاه اطلاع رسانی صبح امید ولادت با سعادت صدیقه کبری فاطمه زهراء سلام الله علیها را به ولی الله الاعظم قطب دایره امکان مهدی صاحب الزمان عجّل الله فرجه الشریف تبریک عرض نموده ؛ همچنین ولادت آن بانوی سرفراز جهان را خدمت مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای مد ظله العالی و شما شیعیان و آزادگان تبریک عرض می نماید .
امیدواریم حضرت توجه و عنایتی نیز به ما و شما نمایند و عیدی این میلاد با سعادت را از امام عصر ارواحنافداه بگیریم .
همچنین میلاد فرزند خلف ایشان امام خمینی رحمة الله علیه را نیز گرامی می داریم.
به عنایت خدا و زیر سایه لطف حضرت زهرا سلام الله علیها موفق باشید.
التماس دعا
آهسته باز از بغل پله ها گذشتدر فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد بجستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال
هر شب در آید از در یک خانه فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا بداد ناله مظلوم میرسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف میدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله میزند
ناهید ، لال شو
بیژن ، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش میپزد
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که بما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب بگوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمیشود .
پس این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب .
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،
راز و نیاز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر میشود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه های محلی که میسرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهای خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنجسال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریضخانه ، بامید دیگران
یکروز هم خبر : که بیا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طوماز سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم بحال من از دور میگریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم بسوره یاسین چکید
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است
اما پدر بغرفه باغی نشسته بود
شاید که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگی ، ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر ، که بدرقه اش میکند بگور
یک قطره اشک ، مزد همه زجرهای او
اما خلاص میشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آینده بود و قصه بیمادری من
ناگاه ضجه ئی که بهم زد سکوت مرگ
من میدویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پی من باز میکشید
دیوانه و رمیده ، دویدم بایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز :
از من جدا مشو
میآمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب میکنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه میگریختند
میگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
میآمد و بمغز من آهسته میخلید :
تنها شدی پسر .
باز آمدم بخانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :
بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟
تنها نمیگذارمت ای بینوا پسر
میخواستم بخنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم

می فروشی گفت: کالایم می است