
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
غزل مولوی

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد !
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد!
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر!
هیچ کس!
هیچ کس اینجا به تو مانند نشد!
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها!
عاقبت با قلم شرم نوشتند :
نشد !

ای آرزوی سوخته!ای خواب ناتمام آغازمان کجاست که پایان نداشتیم
نوید عشق
امشب سروش عشق پیــام جدید داد وقتی کـــــه نای عشـق، نوایِ نوید داد
با صد هــــــــزار ناز و نیاز و کرشمه اش امشب نگار مــن، ز وصالــــش وعید داد
درنیم شب قشــــــــنگ بود روی ماه او با بوسه ای که از لب شهدش شدید داد
انگار ماه آمـــــــــــــــده امشب کنار من وزعشق وشوق لحظه ای گفت وشنیدداد
مثل مهــــــــاجری که پرستوست نام او آمــــــــــد و مـــرغ طبع مرا هم پرید داد
دانستم ای خـدا که بود سخـت عاشقی وقتی که یار وعــــــده ی وصل بعید داد
"سائس" خموش باش که معشوق ناز تو
بر خــــواب رفته و به دل تو امـــــــید داد

چند تا دوست کرمانی دارم که با دو تاشون چند ساله هم کلاسم
امروز رضا بین دو کلاس وقتی دستاما گرفته بود با نفرت گفت:
اَه که چقدر بدنت داغه!!
منا باش با خوشحالی برای اینکه بازم حال کنم ازش پرسیدم بدن من مگه داغه که گفت:
آره بابا
اینو گفت و رفت . . .
من که می دونستم این حرارت یه نشونه است اونقدر از حرفش خوشحال شدم که باور کنید تو این چند سال رفاقتمان از هیچ حرفیش اینقدر ذوق نکرده بودم
آخه می دونید چیه؟

عشــــق شـــــوری در نــهاد ما نهاد جان ما در بوتــــــــــه ســــــودا نهاد
گفـــتگویــــی در نــــــهاد ما فــــکند جســــــتجویی در درون مـــــــا نهاد
داســـــتان دلبـــــــران آغـــــــاز کرد آرزویــــــــــی در دل شیــــــــدا نهاد
رمــــزی از اســرار باده کشــف کـرد راز مســــتان جمــــله بر صحـرا نهاد
قصّـــــه خـــــوبان به نوعی باز گفت کاتشــی در پیـــــر و در برنــــــا نهاد
از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت جنبشـــــــی در آدم و حـــــــوا نهاد
عقل مجـــنون در کــــف لیلی سپرد جان وامــــــق در لـــب عـــــذرا نهاد
دمبـــدم در هــــر لباســـی رخ نمود لحــــظه لحـــظه جای دیگـــر پا نهاد
چون نبـــود او را معـــیّن خــــانه ای هر کـــجا جـــا دید، رخـــت آنجا نهاد
بر مثال خویشتـــن حرفی نــــوشت نام آن حــــــــرف آدم و حــــــوا نهاد
حســـــن را بر دیـــد? خود جلوه داد منتـــی بر عاشـــــــق شیــــدا نهاد
هم به چشـــم خود جمال خود بدید تهمتــــــی بر چشـــــم نابینــــا نهاد
یک کرشــمه کـــرد با خود، آنچنانک: فتنـــه ای در پیـــر و در بـــــــرنا نهاد
کـــام فرهــــاد و مــــــراد مـــا همه در لـــب شـــیرین شـــــکر خــا نهاد
بهـــــر آشــــــوب دل ســـــــودائیان خــــال فتنـــه بـــــــر رخ زیبـــــا نهاد
وز پــــی بـــــــرگ و نــــــوای بلبلان رنـــگ و بــــویـــــی در گل رعـنا نهاد
فتنــه ای انگیـــخت شــوری در فکند در ســـرا و شـــهر ما چــــون پا نهاد
تا تــــماشـــای وصــــال خـــــود کند نــــور خـــــدا در دیـــــده بینـــــا نهاد
تـــا کـــمال عــــلم او ظـــاهر شـــود ایــــن همـــه اســـرار بر صحــرا نهاد
شــــور و غـــوغایی بــر آمد از جهان حســـن او چــون دست در یغما نهاد
چـــون در آن غــــوغـا عراقی را بدید
نام او ســـــر دفتـــــر غــــوغـــا نهاد
سرگشته چو پرگار به هر سوی دویدیم
آخربه همان نقطه که بودیم رسیدیم
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبران اند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد

