دود آه سینه نالان من *** سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای من *** کس نمی بینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است *** کز دلم یکباره برد آرام را
مغرور آمدنت بودم گویی همیشه در کنارم خواهی ماند همین بود که به تو توجه نمی کردم پسرکی می گفت : در محضر یار به یار می اندیشد دریغا از امثال منی که چون آمدنش را باور نکردیم رفتنش را پذیرفتیم ای زیبا ترین ماه ها هرگاه در تو تنفس می کردیم یا در بستر می آرمیدیم و هرچه می کردیم یاد خدا بود تلاوت آیه ای در حکم ختم قرآن بود رحمت بودی و بس .
خداوندا سنگینی رفتنش را نتوان تحمل کرد خدایا در بین ما آدم ها رسم است مهمان عزیز را غروب بدرقه نمی کنند چه شد که او رفت و ما غافل از رفتنش در حال نماز بودیم غربت رفتنش را فراموش نخواهم کرد .
نمی دانم! با آنی که برای همیشه وداع کردی چقدر بر تو سخت گذشت شاید وداع من و تو هم همیشگی باشد شاید سالهای دیگر در حسرت این روزها با بدنی پوسیده و کرم خورده با مارهای دهشت انگیز باشم سالی را با تو و سالی بی تو با مارها سرکردن .
شب ها دیگر مناجات تو بر زبانم نیست وحشت بی تو بودن لالم کرده خدایا مگر کسی که تو را دارد غم دارد خدایا وحشت تنهایی قبرم را به این واپسین دقایق ماه خودت ببخش خدایا قرین و مونس شبهای قبرم تو باشی خدایا تو گفتی و چه راست گفتی: « انا للّله و انّا الیه راجعون » گویا این آیه را برای این لحظات سرودی ؛ همدیگر را تسلیت بدهیم که او رفت . . .
یکشنبه 29 شهریور 88 , ساعت 12:36 صبح
نوشته شده توسط کاری به تو نداره؟! | نظرات دیگران [ نظر]
